تبليغاتX
آذرستون
درباره وبلاگ

شعر گفتن آسان است ، شاعر باشیم
منوی اصلی
مطالب قبلی
تبادل بنر
Iran XM SEO
جستجو
پشتیبانی



عکس, هزار عکس ایرانی, عکس دختران, عکسهای دختر ایرانی, دختر

چت با مدیر
آرشيو مطالب
پيوندهای روزانه
لينک دوستان
ادبیات و فرهنگ (محمد غلامی)
من متهم ردیف اول هستم (مریم تنگستانی)
غبارستان (اسدالله عباسیان)
خطی ز دلتنگی (حجت الله کرمی)
دست نوشته های دخت بابا میرزا
چند کمان نزدیکتر (محمدرضا محمدی)
درحوالی این کوچه ها (الهام کریمی)
هیس(مسعود احمدی)
آگاهی تا رهایی (آشو صفری)
جنوبگان (شهرام قلی زاده)
دریا طعم انار می دهد (احسان احمدزاده)
دروازه سبز ادب (محمد بحرینی فرد)
دیکتاتوری با چشم های قهوه ای (رویا ابراهیمی)
گیلاس آبی
رقص روی سیم های خاردار (فاطمه اختصاری)
رمزآشوب (خالد رسول پور)
سنگلاخ (مهدی ناصری)
سه شنبه های بنفش (الهام پورمردان)
شعر دشتی (محمد رضا هاشمی)
وقتی دیوارها سکوت می کنند (احتشام سلیمانی)
من با تمام بلوغم فریاد می کشم (محمد مصدق)
موج سنگین گذر زمان (مصطفی علی میرزایی)
قطار یک نفره (کاوس کمالی نژاد)
نگاه جنوبی (اصغر اکبری)
گل بانگ ادب (حسن انصاری)
باد بود (شیرین)
مانیا (عابد اسماعیلی)
پیله تنهایی (قاسم بردخونی)
ترتیزک (سعیدنصار یوسفی)
ترتیزک2 (سعیدنصاریوسفی)
جستاری در ادبیات (رضا شبانکاره)
زاد مهر
نابخشوده
دوکلمه بی رودرواسی (یونس جعفری)
جلفای مست (نجمه زارعی)
بیتوته (منصوره حکمت شعار)
چکامه (غزل شهبازی)
دست نوشته های من (صدیقه زیارتی)
فصل بی پرنده (مریم صابری)
من از هجوم حجاهای عشق می ترسم (یاسمن برزگر)
شاعران شهر شنبه
مینی بوس (احمد جمعه پور)
باغکوچه (حامد عسکری)
طوفان بی ملاحظه (خ.رحیمی)
رنگ از رخ تمام قلم ها پریده است(دکتر کاووس حسن لی)
بامداد ارم (ا ـ هابیل)
سکوت سرد (اسفندیار)
شعله آتشی
سلت (گویش دشتی مهدی شیخیان)
مهدی شیخیانی
گوله هایی از شعر (سامان)
کلبه ی شعر (حسن علیزاده)
شعرهایی از جنس باران (رحمان بشردوست)
صندلی پارک (ابوالفضل صمدی)
چله نشین (طیبه مطیع)
سید اسماعیل بهزادی
فکرهایم را جارو کن (بهار تنگستانی)
قالب وبلاگ
اپلود عکس
تبادل لینک
چت روم
هزار عکس
امكانات
تبلیغات
چت

IP شما
Iran IP View

 


تبلیغات
عکس
نام من که می آید ؛

گناه

نام من که می آید ؛

آدم و حوا

نام من که می آید ؛

عصیان

نام من که می آید ،

همه به یاد گندم می افتند....

من سیب نیستم!


نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:52 |

حالا
هرچه دلت می خواهد به ماه بگو

با ستاره ها شکلک بساز

آواز بخوان

شعر بگو

و در مهتاب بخواب



اینجا

همیشه شب است!

نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 9:51 |


1ـ صندلی پارک

سید ابوالفضل صمدی شاعر مجموعه های "خیابان حصار" و "شطرنج در شام آخر" بار دیگر وارد دنیای مجازی شد و اینبار با وبلاگ صندلی پارک .

صمدی در دو مجموعه ی خود نشان داد  غزل سرایی ست که مستقل کار می کند و ذاتا شاعر است

اولین پست او سعری سپید است بنام "بهار کاغذی" که حال و روز خیلی از ماهاست ولی در قالب شعر که می رویم جسارت این را نداریم که چنین بگوییم:

"   ...
حرف بزن دختركم!

قهر مكن

با قهر معصومانه ات چیزی عوض نمی شود

با این شكوفه های كاغذی بازی كن

تا روزی خود بهار بازگردد."

http://abolfazlesamadi.mihanblog.com/



2 ـ شعرانه

سایت تخصصی شعر امروز ایران و جهان:

شعرانه به صورت خصوصی اداره شده و وابسته به هیچ نهاد دولتی  باشد.

شعرانه یک ماهنامه فرهنگی -ادبی است و به هیچ وجه وارد مباحث  سیاسی نخواهد شد.

این سایت بصورت ماهانه بروز شده ، اما تمامی اعضا قادر خواهند بود مطالب خود را در هر شرایط و زمانی مدیریت کنند.

مدیریت تایید نظرات ارسالی ماهنامه با سردبیر و مدیر اجرایی خواهد بود. ضمن اینکه مدیریت نظرات ارسالی مطالب کاربران مستقیما به عهده خودشان خواهد بود.

شعرانه صرفا کلبه ای ست مجازی ، از دیار شرجی و نخلستان و دریچه ای است رو به شعر امروز ایران و جهان .

آثار منتشر شده کاربران ، صرفا نظر نویسندگان مطالب می باشد .

شعرانه از تنوع و تکثر حمایت می نماید.

http://sherane.com/



نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 17:10 |

شوکران را به سقراط دادند

و تو را به من

              ندادند!

سیبی که نیوتن را کشف کرد

از جزر و مد تو ...

و زمین همچنان می چرخد.


نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در دوشنبه هفتم فروردین 1391 و ساعت 9:49 |



برازجان آمدید این نمایشگاه را از دست ندهید


قدمتون ری چیشلمون (قدمهای شما بر روی چشم های ما)



نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در شنبه پنجم فروردین 1391 و ساعت 10:34 |

تمام شد!

به مشتی که نکوبیده / کوبیده شدم

و تار ـ تار پاشیدم

از صدای سازی که نمی آمد.


اینجا انتهای جهان ، اگر نباشد ؛

بودنی را قالب می شوم

بی آنکه خود را بقبولانم به دست گیره ی اتاقی

یا طرف جویباری...

فرقی هم نمی کند ـ

که دوباره سندان را تجربه کرده ام

برای سه باره و چهار باره

و چهار راه را راست راست سیگار کشیده ام


بانو

این روزها

آسم خفیفی هم

به آن نکوبیده ها بکوب!



نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت 19:42 |


واژه ی تامل


(خوانشی بر مجموعه ی ریل های متضاد)


 

این روزها چاپ اثر هنری خود «جسارتی ست ستایش آمیز» و در این بحبوحه ی مشکلات چاپ و سانسور قابل تقدیر...

در این میان محمد مصدق، شاعر جوان دشتستانی اولین مجموعه شعر خود را با نام «ریل های متضاد» توسط انتشارات داستان سرا روانه بازار کتاب کرد.

در این مجال خوانشی گذرا به شعرها و اندیشه ی شاعر می اندازیم.

                

      انسان


اولین کلمه ای که بعد از خواندن این مجموعه در ذهن خواننده بیش از همه ی کلمات برجسته می نماید کلمه ی «انسان» است. کلمه ای که در اشعار این مجموعه مقدس شمرده می شود و میزانی ست برای تمامی عالم هستی در شعر!  شناخت «انسان» از نظر شاعر ـ به نوعی ـ رسیدن به مدینه ی فاضله ای ست که شاعر به دنبال آن است:

بیا انسان را پیمانی ببندیم: / ـ بدون پاشنه ی آشیل!/ همگون / که از صافی ها/ بی دُرد چکیده شویم / قراری دو قبضه، / که تردیدش نگنجد./ ... بیا/ انسان را/ رصد کنیم...

انسان در شعر مصدق صاحب روحیه ای یاغی گرانه و مغرور است تا جایی که اگر این غرور از او گرفته شود «دلقک سیرکی» بیش نیست و شاعر با حسرت می گوید:

انسان/ انسان/ انسان/ وقتی که از غرور خویش می گذرد...؟

شاعر برای شناساندن این «انسان» در توصیف او به رد خصوصیاتی می پردازد که در او جایی ندارد و یا نباید داشته باشد:

مترسک نیستم/ انسانم/ لبریز از احساس...

این «انسان» یک یاغی نافرمان است، روستازاده و آشنا به کوه  و دشت است، در سیاه چادر زاده شده است. به غرش برنو و ناله ی ده تیر عادت دارد و اگر سرسبزترین واژه ای در ذهن اش باشد همانا «ایل» است و همین است که وقتی پروانه ی احساس او به شهر می رسد بال هایش می سوزد؛ چرا که او «شهر را نخوانده بود...»


             

         یاس


عنکبوت حریص مرگ/ تنیده تارهای یاس/ تا شکاری دگر/ تجربه کند «نیستی» را...

تارهای یاس را در سراسر این مجموعه تنیده می بینیم و فضای شعرها را سیاه و تیره نشان می دهد. اگر در جایی نیز حرف از اعتماد و آرزو و تزریق آن به رگ های دوستی باشد. در پایان شاعر به این نکته می رسد که:

آه/ گاه اعتماد/ شوکرانی ست بر پایانِ آرزو!

شاعر برزخ انتظار را عبور کرده و در جهنم یاس پایان گرفته است هر چند در ابتدای باروری باشد! او وقتی که باورهایش را از دست می دهد، بی هیچ دستاوردی سکوت را فریاد بلند خویش می کند و بر طاقی گورستان آرزو چشم می دوزد.

در هیروشیمای ذهن شاعر هیچ فکر سبزی نمی روید چرا که کلاهک یاس، خاک امیدش را بی بارور کرده است. این ناامیدی چنان پیش می رود که در شعرهای عاشقانه ی مصدق نیز جلوه می نماید:

باز هم گذشت/ خشکید شاخه ها/ باز انتظارِ کال در پلک های شک/ تردید و شوکران یاس/ کج کرد گردنش قامت امید/ باز هم،/ حاجتی که مستجاب نمی شود/ حضور تو.../ حضور تو...

آرزو در شعرهای مصدق فقط آنجاست که برای دیگران ـ غیر از شاعر ـ باشد و شاعر نه از سر دلسوزی که از «صداقتِ» خویش آخرین غم هر انسانی را آرزو می کند! و برای آن ها صبح روشن، دل روشن تر، لب پر لبخند، کام شیرین تر و در سفره ی همه ی آن ها عشق فراوان را آرزو می کند.


                تفکر


در این مجموعه مخاطب به دانستن تشویق می شود و کسی ستایش می شود که بهشت بی خبری را پشت پا می زند و در پی دانستن پیش می رود؛ هر چند این دانستن برایش همیشه هم شیرین نباشد!

«من» شعرهای مصدق ـ با توجه به روحیه ی یاغی گرانه ای که دارد ـ سخن از نور می گوید و فکرش را با سوهان خرد صیقل می دهد، از اندیشه جاریست و همین است که از درد نیز لبریز است.

مصدق هر چند اندیشه اش گاهی به مطلق گرایی محض پهلو می زند و با گفتاری محکم به صدور بیانیه می پردازد و از تو می خواهد که: بارور کن یقین خویش را/ بر بلندای باورت...

ولی از اندیشه ای مطلق نیز سخن نمی گوید و در رد عوام زدگی و منسوخ خواندن افکار فرتوت جاهلان و ایمان های پوسیده خبر از اندیشه ای نو می دهد...

و اما!

محمد مصدق در این مجموعه نشان داد که به ذات شاعر است چرا که درد دارد و در پی درمان این درد نیز می باشد، آرزوی بهترین ها را برای دیگران دارد در حالی که خود در شرایط بدی قرار گرفته باشد.

در آخر از نظر من مانیفست این مجموعه شعر زیر است و نام مجموعه می توانست از دل این شعر بیرون بیاید:

من با تمام بلوغم فریاد می کشم/ بر بقعه ی پوسیده ایمانی هرز/ سر فرو نمی آورم/ افکار فرتوت ِ جاهلان را/ جامه ای دیگر پوشانده ام/ دستاوردی تازه با اندیشه هایی نو!/ انسان، واژه ی تامل است/ و من/ با تمام بلوغم فریاد می کشم!


 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در دوشنبه سوم بهمن 1390 و ساعت 9:16 |

بانو

بیا کنارم بنشین

می خواهم شعر بگویم

می خواهم از تو بگویم

از هرچه دوست دارم

هرچه دلم می کشد

از هرچه دلشان نمی خواهد بگویم ؛ بگویم!

(می خواهم جدا از تمام قید و بندها شعر بگویم)

 

بانو!

جهان در پیچ و تاب زلف آزادی گره خورده است

می خواهم از آزادی بگویم

آزاد

از عاشقت ام بگویم

از گل

گلوله

 

بانو!

جهان رام وحشی صفتان است

بیا وحشی شویم

بیا کنارم بنشین

ببین از چشمانت آویشن می بارد

به کوه نیازی نیست ـ

به خیابان می رویم.

 

بانو!

بیا کنارم بنشین

می خواهم شعر بگویم:

امروز 13 اُم... نه

16 اُم .... نه

25 اُم ... نه ، نه ، نه

 آبان ، آذر ... بهمن...

خرداد... خرداد ، خرداد است.

آیا تقویم را دوباره باید نوشت؟

دوباره شادی کرد؟

گریست؟!

راستی تاریخ شادی ما کی می رسد؟

در کدام یک از فصل های پنج گانه؟!

 

بانو

دستها دروغ نمی گویند!

فصل دستانت را به من بده :

به خیابان می رویم

و در میدان اصلی شهر

به توان می رسانیم

تمام اعداد بی توان را .

 

بانو

زمستان سردیست

دخترم "بهار" را گرم بپوشان

ذهن فردا را تدریس کرده ام

خوب می شود

خوب

خوب

خوب.

 


 گفته بودم :

"گورم را سرخ نگه دار"؟!

ـ گورم را سبز نگه دار!

خودم برمی گردم

و برایت شعر می خوانم...



 

 

نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 19:14 |

     

             !



نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 9:17 |





                               ؟


نوشته شده توسط اسفندیار فتحی در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 19:16 |

جستجوی مطالب
iran
azar-stoon.blogfa.com

آپلود سنتر عکس